وقتی آسمان در بیکران چشمانش موج میزند،
وقتی شوق پریدن در آسمانِ خیالش پر میکشد،
گوشهای کز میکند و لحظهای چشم از تماشای افق برنمیدارد.
روح بیقرارش، لابهلای ابرهای پشت پنجره پرواز میکند.
شاید…
شاید دیگر پرواز کردن را از یاد برده باشد.
شاید…
***
وقتی سراپا شوق غوطهرو شدن در دریای ابرها میشود،
چه فرقی میکند اگر راه را بلد نیست؟
چه فرقی میکند اگر دیگر کسی همسنگ من دوستش نخواهد داشت؟
چه فرقی میکند اگر هر کوچه کمینگاه صیادی باشد؟
چه فرقی میکند اگر بالهای یخ زدهاش قدرت پرواز نداشته باشند؟
میدانم که فکر همه جایش را کرده بود.
میدانم که اهل اینجا نبود. اهل سرزمین باد بیقرار بود. بین درختانی که عکس گل خورشید روی تنههاشان به یادگار مانده زندگی را آغاز کرده بود.
پرندهی من، اگر پرواز نکند، میمیرد.
وقتی که میرفت، نگاهش نکردم. تا اشک را گوشهی چشمانم نبیند.

دوشنبه، ۱۵ تیر ۱۳۸۸
ممنونم كه اومدي. ممنونم كه پيام گذاشتي. البته نظر لطفت بود. اماا گه بيشتر بهم سر بزني خوشحالم مي كني.
پرنده رفت.. پرنده پر كشيد و ماهي كوچك مرا با قفس سقف شكسته اش تنها گذاشت.. او فهميد كه ماهي را قدرت پروازي از اين دست، نبود....
یکشنبه، ۱۴ تیر ۱۳۸۸
بيا يه سري اينجا بزن... بلاگ ها رو بخون.. http://profiles.yahoo.com/u/6VKIM56YSK3GHA2B4HLHSPQEXY
چهارشنبه، ۳ تیر ۱۳۸۸
تولدت مبارک عزیزم
برات بهترین ها رو آرزو دارم...
سلامت و موفق باشی