RSS 2.0

                      

وبلاگ برگ
جمعه
۱۲ شهریور ۱۳۸۹

پرواز (2)

دوشنبه
۱۱ مرداد ۱۳۸۹
نوشته شده توسط فریاد
بدون نظر
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ماهتاب
پارو می کشند،
خوشا رها کردن و رفتن؛

ا. بامداد - آیدا، درخت ختجر و خاطره - نقل از آوای آزاد


پرواز

چهارشنبه
۳۰ تیر ۱۳۸۹
نوشته شده توسط فریاد
نظرها: یک نظر
غالباً دختران پا به بخت در دریای متلاطمی غرقه‌اند، دریای یأس‌های فلسفی، بیزاری از خویش و دیگران و از همه جهان، احساسات لطیف رمانتیک، خیالات ظریف شاعرانه، گرایش‌های تند ضد مادی، گریز از روزمرگی، انگیزه‌های مجرد افلاطونی، نفرت از پول و جنسیت و مصلحت… همه این احساسات و عصیان‌ها و نیازها و آرمان‌ها و تب و تاب‌ها با ازدواج از سرشان می‌پرد. علی شریعتی، نامه ها، صص۲-۲۶۱

پنکک

شنبه
۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
نوشته شده توسط فریاد
نظرها: یک نظر

کورنلیا برای صبحانه علاقه زیادی به پنکک داشت. به ویژه وقتی که تازه باشد و در آن کمی عسل و چند قطره لیمو زده باشد. شوهرش کالوین صبح زود برای کار بیرون می‌رفت و او با خودش و یک فنجان چای خلوت می‌کرد و از خوردن یک پنکک لذیذ لذت می‌برد.

بعضی روزها صبح توی حیاط می‌نشست و شعر می‌گفت. از زمانی که به این ‌شهر آمده بودند شعرهای زیادی گفته بود. ملوین مثل خیلی از شهرهای کوچک دیگر جای قشنگی بود. برای کالوین مهم نبود که کجا زندگی کنند. برای او همه شهرها یکسان بودند: جای دیگری برای کار کردن. او اکثر روزها دیر به خانه برمی‌گشت. کورنلیا نمی‌دانست که شوهرش واقعاً سر کار بوده یا این فقط یک بهانه است. دهان کالوین معمولاً وقت برگشتن به خانه بوی الکل می‌داد و در جواب کنجکاوی کورنلیا می‌گفت: "ما سر کار گاهی از این چیزا می‌خوریم."

صبح روز بعد کورنلیا یک شعر دیگر می‌سراید و سعی می‌کند که جریان را فراموش کند.
به خاطر این که هیچ کار دیگری برای انجام دادن نداشت (شوهر کورنلیا با کار کردن همسرش مخالف بود) معمولاً برای خریدن کاغذ و یک بسته مداد HB به شهر می‌رفت. بعضی وقت‌ها هم یک جعبه آبرنگ می‌خرید با این که نقاشی نمی‌کرد.

کمک فروشنده مغازه جری وقتی کورنلیا را می‌دید لبخند می‌زد. در او چیز ویژه‌ای وجود داشت. چیزی فراتر از احترام یک فروشنده به مشتری.
- روز خوبی داشته باشید خانم.
- شما هم همینطور.
- (با همان لبخند همیشگی) مرسی.
- تا بعد.
- تا بعد.

کورنلیا در راه بازگشت به خانه به لبخند فروشنده مغازه جری فکر می‌کرد. "شاید اونم پنکک دوست داشته باشه…"


copyright

نقشه‌ی سایت

برگ
bargweb.net - faryad@bargweb.net 2007 - 2008
برگ وبسایت شخصی فریاد.