RSS 2.0

                      

وبلاگ برگ
جمعه
۷ بهمن ۱۳۹۰

لبخند

چهارشنبه
۲۳ آذر ۱۳۹۰
نوشته شده توسط فریاد
نظرها: ۲ نظر
بسیاری از مردم کتاب"شاهزاده کوچولو" اثر "اگزو پری" را میشناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و کشته شد.
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو میجنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ایی به نام "لبخند" گرد آوری کرده است.
در یکی از خاطراتش مینویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند.او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود روز بعد اعدامش خواهند کرد، ینویسد:
"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیداکنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد، یکی پیدا کردم و با دستهای لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم.از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت.درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.
فریاد زدم : "هی رفیق کبریت داری؟" به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد . نزدیکتر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمیدانم چرا ؟ شاید از شدت اضطراب، شاید بخاطر اینکه خیلی به او نزدیک بودم و نمیتوانستم لبخند نزنم.
در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای مارا پر کرد ، میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد...ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت.
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد.مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان ، که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده . پرسید: " بچه داری؟" با دستهای لرزان و کثیف کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: " آره ایناهاش" او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و در باره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد.
اشک به چشمهایم هجوم آورد .گفتم که میترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم ...دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ میشوند. چشمهای او هم پر از اشک شد. ناگهان بی آنکه حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی میشد هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ایی حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد

نقل از کتاب " تو، تویی؟! "

نیا باران

یکشنبه
۲۱ فروردین ۱۳۹۰
نوشته شده توسط فریاد
نظرها: ۴ نظر
نیا باران!
زمین جای قشنگی نیست.
من از جنس زمینم
خوب می‌دانم
که گل در عقد زنبور است
...ولی سودای بلبل دارد و
بال و پر پروانه را هم دوست می‌دارد...

زندانی

شنبه
۲۷ آذر ۱۳۸۹
نوشته شده توسط فریاد
نظرها: یک نظر

"رابین مه‌یر" از خواب پرید و خودش را در یک داستان کوتاه زندانی دید.

پس از گذشت چند دقیقه و بیرون آمدن از شوک اولیه، فهمید که حدود دویست و پنجاه یا دویست و چهل کلمه، شاید هم دویست و سی تا به پیش رفته.

او به خیابان دوید و فریاد زد: "کمک! یکی کمک کنه. من تو یه داستان کوتاه گیر افتادم. منو بیارید بیرون!"

کسی صدای او را نمی‌شنید و فریادهای او فقط به زودتر تمام شدن داستان می‌انجامیدند. ادامه دادن به این کار دیوانگی بود. او می‌توانست شمارش لغات را که رو به پایان می‌رفتند حس کند. لغات زیادی باقی نمانده بودند. حدود ۱۰۰ تا یا کمی بیشتر.

او به بالای یک ساختمان بلند رفت و با خود اندیشید که دیگر کافی است. او نمی‌خواست به این فکر کند که زمانش دارد به پایان می‌رسد در حالی که هیچ کاری از او ساخته نیست. زندگی او با پایان این داستان کوتاه به پایان می‌رسید.

تصمیم گرفت به روش خودش و در سریع‌ترین زمان ممکن دست به کار شود. او باید راهی برای تغییر دادن سرنوشتش پیدا می‌کرد.

فریاد زد: "منو از اینجا بیارین بیرون، منو از اینجا بیارین بیرون! منو از اینجا ..."


copyright

نقشه‌ی سایت

برگ
bargweb.net - faryad@bargweb.net 2007 - 2008
برگ وبسایت شخصی فریاد.


VMware Software Symantec shop Autodesk Software

Shop Software Store

Shop Adobe Software

MAC Software Borland Software shop Microsoft Software http://www.prosoftwarestore.com/

Shop Windows Software

Shop Software