"رابین مهیر" از خواب پرید و خودش را در یک داستان کوتاه زندانی دید.
پس از گذشت چند دقیقه و بیرون آمدن از شوک اولیه، فهمید که حدود دویست و پنجاه یا دویست و چهل کلمه، شاید هم دویست و سی تا به پیش رفته.
او به خیابان دوید و فریاد زد: "کمک! یکی کمک کنه. من تو یه داستان کوتاه گیر افتادم. منو بیارید بیرون!"
کسی صدای او را نمیشنید و فریادهای او فقط به زودتر تمام شدن داستان میانجامیدند. ادامه دادن به این کار دیوانگی بود. او میتوانست شمارش لغات را که رو به پایان میرفتند حس کند. لغات زیادی باقی نمانده بودند. حدود ۱۰۰ تا یا کمی بیشتر.
او به بالای یک ساختمان بلند رفت و با خود اندیشید که دیگر کافی است. او نمیخواست به این فکر کند که زمانش دارد به پایان میرسد در حالی که هیچ کاری از او ساخته نیست. زندگی او با پایان این داستان کوتاه به پایان میرسید.
تصمیم گرفت به روش خودش و در سریعترین زمان ممکن دست به کار شود. او باید راهی برای تغییر دادن سرنوشتش پیدا میکرد.
فریاد زد: "منو از اینجا بیارین بیرون، منو از اینجا بیارین بیرون! منو از اینجا ..."
دوستان
توصیه میکنم